تبليغاتX
افق بی‌ غروب



 
+ نوشته شده در Mon 1 Jun 2009ساعت 11:45 AM توسط سیاوش |



یک زن خوب و یک مرد خوب، شاید هر کدام هزاران دوست برای خود داشته باشند اما بهترین دوستان یکدیگر، خودشان هستند 
یک زن خوب، شاید برای هر مردی دلپذیر باشد اما فقط برای مرد خودش دلبری می‏کند. 
خداوند زن را برای آغوش مردش آفرید؛
 و خداوند مرد را برای برآوردن نیازهای زنش آفرید؛
 یک زن خوب، باید برای مرد خودش بی‏حیا باشد و حیا را برای مردان دیگر بگذارد

وقتی برایت عریان می‏شوم، از پیراهن خود به درمی‏آیم و در پیراهن تو آرام می‏گیرم... از خود رها می‏شوم و از هوای تو لبریز... عریان می‏شوم از تصورات و تعینات جسم... در حس سرخ و گرم با تو یگانه بودن جاری می‏شوم... با تو که پیوند می‏خورم، تنها تو می‏مانی و حلقه‏ی سبز دستان عطوفتت بر کمر باریک عاطفه‏ی من... عریانی نگاهت که به سراغم می‏آید، تنم را فریاد می‏کنم

عشق و شهوت - هم‏چنان‏که رنگ و بوی گل از خود گل جدا نیست- با هم رابطه‏ی ناگسستنی دارند

 
دوست دارم خودم رو در آیینه‏ی نگاه تو ببینم چون زیباتر می‏شم

 
خداوند برای هرکس همان‏قدر وجود دارد که او به خداوند ایمان دارد

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 11:52 PM توسط سیاوش |



کاش می دانستيم : زندگی با همه وسعت خويش، محفل ساکت غم خوردن نيست، حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست، زندگی خوردن و خوابيدن نيست، اضطراب و هوس ديدن و ناديدن نيست، زندگی جنبش و جاری شدن است، زندگی کوشش و راهی شدن است، از تماشاگه آغاز حيات، تا به جايی که خدا می داند

فاصله ها زندگی رویا نیست زندگی زیباست می توان، به درختی تهی از بار زدن،زدن پیوندی. می توان، در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری کاشت. می توان از میان فاصله ها را برداشت. دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست

هيچ باراني نمي بارد ؛ مگر صفا دهد؛ هيچ گلي جوانه نمي زند ؛ مگر هديه شود هيچ خاطره اي زنده نمي ماند ؛ مگر شيرين باشد ؛ هيچ لبخندي نيست ؛ مگر شادي بياورد پس : بگذار باران شوق بر زندگيت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد گلهاي عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به ديگران هديه کني خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به يادشان بياوري لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادي را بيفشاني و بهاري بيايد تا بداني ؛ باز هم فرصت بودن هست

چقدر سخت است .... چقدر سخت است منتظر كسي باشي كه به فكر آمدن نيست مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست چقد ر سخت است كه آدم را از آرزوهايش دور كنند و او را به مسير نا خواسته اي مجبور كنند چقدر سخت است نوشته هايت را نخوانده خاك كنند و اسمت را از خاطره ها پاك كنند چقدر دردناك است كه احساست را پوچ پندارند

 

زندگي آبشاري از كوهي بلند ، جاري است . آبشاري كه مي داند سرنوشتش چه خواهد شد .زندگي دريايي است پر از امواج آساني و سختي ، گاهي اين دريا آرام است و گاهي طوفاني ، من و تو اگر با طوفان دريا روبه رو نشويم با آرامش دريا روبرو نخواهيم شد ، كسي كه انديشه طوفاني شدن دريا را ندارد ، نبايد با دريا رو به رو شود ، نبايد با زندگي روبه رو شد ، آن هايي كه در درياي زندگي ، با طوفاني دست و پنجه نرم مي كنند ، انسان هايي موفق و قدرتمند هستند

به همه خواهم گفت به سپيدار بلند به شب روشن پاك به پرستوئي كه غمگين ترك كند خانه ي خويش به شرابي كه به پيمانه ي تو مي رقصد و تو را سست مي كند شب همه شب به كوچه هايي كه پر از خاطره هاست به همه خواهم گفت : تو را دوست دارم

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 11:45 PM توسط سیاوش |



 

 

از اتاق برو بیرون و من با تو حرف نمی‌زنم،و تا باز اومدم بلند شم، منو نشوند و من صدای حاجی سیاوشی‌ رو شنیدم،گفت چی‌ شده مرد؟؟؟برنگرد و خون سرد بشین این حرفا بیشتر عصبیم میکرد،و خیلی‌ دلم می‌خواست از اطرافم بدونم از قیافه این مرد خبیث،زمان برایم به کندی میگذشت،با خودم می‌گفتم این چه وضعی که من باید این افراد جواب پس بدم،آخه این کیه چی‌ میفهمه دین چیه؟ سیاست چیه ؟ هدف چیه؟اصلا آزادی و زندگی‌ چیه،میدونستم اینم مثل خیلیا فقط برای منافع خودش داره جون میکنه،با شدت کم تر یا بیشتر ،ای خدأی که یکتا و واحد هستی‌،تو بدادم برس،من نه به خدی محمد ایمان دارم نه موسی نه عیسی فقط خدیی که هست و وجود داره و آفریننده من هست و دیگران خواهد بود،،،،،،

با خودم میگم بد از اینا کیا باید بیان ،ادسلن اینا چی‌ میخوان ؟؟؟چی‌ میخوان بگن؟؟؟؟اصلا اینجا چی‌ می‌کنن ، من اینجا چی‌ می‌کنم،مامانم چی‌ می‌کنه بابام کجاست،همسرم کجاست،وییییییییی دنیا داره دوره سرم میکرده و میلیونها سوال بی‌ جواب دارم همه با هم میان و نمیرن،،، که ناگهان حاجی سیاوشی گفت:این کاغذا رو بگیر و بنویس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز سوال هام بیشتر شد،چی‌ باید بنویسم از کی‌ بنویسم چی‌ میخوان اینا

 

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 5:34 PM توسط سیاوش |



 

نترس از اینکه با دل و جان عاشق شوی. عشق خشنود کننده ترین و با ارزش ترین احساس دنیاست. نترس از دل آزرده شدن یا اینکه طرف مقابل به تو عشق نورزد. در هر کاری خطری هست وهیچ کاری پاداشی همچون پاداش عشق در بر نخواهد داشت. پس خود را به عشق بسپار، صادقانه و با تمام وجود. و شاد باش که آنچه پیش می آید شاید تنها سرچشمه حقیقی شادی باشد

 

عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف با حضورش ‌آبی و بی کینه است عشق یعنی سبز بودن تا ابد عشق رنگ نقره اینه است تو گل گلدان قلب من شدی عشق شد یک برگ از گلدان تو در بهار آرزوها می دهد میوه های عاطفه چشمان تو چشمهایم باز بارانی شدند

 

عشق حدیثی است که :

با یک نگاه شروع می شود

با یک لبخند شکل می گیرد

با یک بوسه به اوج می رسد

و با یک قطره اشک به پایان می رسد

 

 

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 4:14 PM توسط سیاوش |



 و آن زمان که عاشق مي شوي

  و مي داني که عشقي هست

  و باور داري کسي که تو را دوست دارد

  و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..

  در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست ...

  و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني

  تنها اوست که به تو آرامش خيال مي دهد

در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم...


بی تو تنها گريه کردم تو شبهای بی ستاره....انتظارت رو کشيدم تا که برگردی دوباره...


پشت شيشه روز و شبها دل به بارون ميسپارم...من برای گريه هايم چشمه ها رو کم ميارم...


انتظار با تو بودن منو از پا در مياره...ترس از اين دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره

 

چشم هايم خالي است خالي از سايه سنگين نگاهي عاشق
دست هايم خالي است خالي از وسعت با هم بودن
خالي از حجم نوازشگر عشق
در كنار تو پر آواز شدن
در كنار تو به تنهايي و غم خنده زدن
با تو هم دم شدن با تو همراز شدن
با تو آغاز سخن از هر چيز
كيست با اين همه اميد دراز
با تو بودن با تو ماندن آرزوي تنهاي من است...

خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
 
 

 

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 4:6 PM توسط سیاوش |



درعمق چشمان تو چه می گذرد,توکه روحی به وسعت دریا داری
توکه دردوردستها هم مرا ازدعای خیرت بی نصیب نمیگذاری

توکه درکنارت معنای زندگی را فهمیدم.
بایاد تو عاشق بودن راچشیدم.
باتوعاشق بودن را تجربه کردم, پیشانی به خاک وفای تو ساییدم
وباتو خوشبختی را احساس کردم!!!

دوستت دارم

بيا ! ...
اين روزها پنجره ی خيس نگاهم را رو به کوچه باغ معطری باز می کنم که نسيم مهربان لبخندت را انتظار می کشد

و وقتی دانه های اميد را برای پرندگان آرزو می ريزم ...التماسشان ميکنم تا دعا کنند تو بيايی ....

 
عاشق تر از هميشه ....
 
تو نيستی و بوسه هايم بر قاب يادت ؛ اشک می شود .... تا ترانه ی سکوتم با شکستن بغضی تلخ ؛ آهنگين شود ...
عزيزم
 
هر بار که با خواندن نام
 
زيبای تو ؛ تکه
 
ای از احساسم آتش می گيرد ؛ می فهمم ؛ اين درد آنقدر بی درمان شده که اميدی به شفايش نيست !!!!! .....
 
 

نگاهم کن

که من محتاج آن چشمان دلتنگم

بگو با من دوباره راز هستی را که من بی تو

به یک دنیا شقایق دل نمی بندم

 

من به دو چیز عشق می ورزم یکی تو ودیگری وجود تو

به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا ودیگری تو

من در این دنیا دو چیز می خواهم

یکی تو ودیگری خوشبختی تو

من این دنیارو برای دو چیز می خواهم

 یکی تو ودیگری برای با تو موندن تا همیشه

 دوستت دارم

زندگي در گرو خاطره هاست ؛ خاطره ها در گرو فاصله هاست ؛ فاصله ها تلخ ترين خاطره هاست

در زندگي باران نباش كه فكر كنند خودت را با منت به شيشه ميكوبي ؛ ابر باش تا منتظرت باشند كه بيايي

گر دلي دارم بدان در دست توست ..گر تني دارم بدان سر مست توست..
گر دلم را بشکني با دست خود دل نگيرم از تو...چون دل هم ..هم مست توست

ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟

       خوب منم راستش رو گفتم، گفتم زندگيمو!

            ازم   نپرسيد چرا ؛ گريه كرد و رفت.

                         اما نمي دونست كه :

 

                              (( اون خودش زندگيمه! ))


 

 

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 3:55 PM توسط سیاوش |



ازراه دورتورامی پرستم ای قبله امیدمن...

ازراه دوربه توعشق می ورزم تا دیگراین فاصله ها را احساس نکنی..

از راه دوردرد دلهای خودم رابه تومی گویم...وتورادرآغوش محبت های خودم می فـــــشارم...آری ازهمین راه دورنیزمی توان دست دردستانم

بگذاری...وباهم قدم بزنیم..به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود...

خاطره هایمان رادرذهنم مرورمی کنم وهیچگاه نمی گذارم خاطره های لحظه دیدارمان ازذهنم دورشود..این فاصله هارابامحبت وعشقم ازبین می برم وکاری می کنم

همیشه احساس کنی درکنارمنی ...

واین است برایم یک خواب عاشقونه ،خواب نگاه به چشمان هم،خواب باهم بودنمان آری و این است یک فاصلۀ عاشقونه....

عاشق باش چون این راه مقدس است وپایان راه شیرین ترازگذشته است...

ای تنــــــــــــها بهانه برای زنده بودنم ،نفس کشیدنم،ای امید وآرزوی من،دنیای من ،ای توفصل بهــــارم،باورکنی باورنکنی دوســـــــتـــت دارم....

از سنگدل

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 1:30 PM توسط سیاوش |



ناگهان با صدای داد یک نفر و شکستن چیزی مثل صندلی‌ به خودم اومدم،یعنی‌ چی‌ شده و چه خبر اینجا،اونجا چه خبر و ۱۰۰۰ سوال دیگر،در همین فکرا بودم که دیدم یه نفر داره از سوراخ در داره نگاه می‌کنه،خودمو جمو جور کردم و در باز شد،سرباز اطلاعات بود که الان اسمش یادم نیست،قد بلند داشت و با یه ته ریش مثلا اسلامی که بخور تو سرش،،،گفت پاشو باید بریم گفتم کجا با لحن خیلی‌ بدی گفت زیاد حرف میزنی‌،بازم چشمامو بستن و مثل کورا شدم،دستمو گرفت و منو هدایت کرد،حس می‌کنم حدود ۱۰ متر سمت  راست سلولم،منو وارد اتاقی‌ کرد و رو صندلی‌ که گوش اتاق بود و در گنج اتاق بود نشاند،و با همان لحن غرور موقعیت و بی‌ ادبی‌ گفت تکون نخور از جات،حس کردم کس دیکه هم وارد اتاق شده،آره حدسم درست بود، صداش در اومد گفت سلام سیاوش منم جواب دادم !!!!!!!!!!

گفت: خوب؟؟؟

منم ساکت فقط گوش میدم،گفت من حاجیم منم گوش میدادم و حواسم کاملا جم بود،هیچ وقت یادم نمیره از صداش خوشم نیومد، انگار داشت به من فحش خواهر مادر میداد،گفت چی‌ کردی؟؟؟؟

گفتم: من کاری نکردم!!

گفت:تو هیچ کاری نکردی؟؟؟

بازم جواب دادم:نه بخدا من کاری نکردم!!!

در اون لحظه خودم باورم نمی‌شد انگار یه نیرویی داشتم که خودم بی‌ خبر بودم،و دلم می‌خواست فرار کنم،برگردم و این حاجیو بکوشم،اما از پشت احساسش می‌کردم و انگار قیافشو میبینم که بعد از ۶ ماه که دیدمش دیدم همون تصورم واقعی‌ بود،دوباره پرسید تو هیچ کاری نکردی؟؟؟

منم جواب دادم نه!!!!بخدا کاری نکردم!!! 

با صدای بلند گفت اون خدا بزنه تو سرد اشغال؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

با این حرفش منم مثل بمبی منفجر شدم و برگشتم که بلند شم از پشت دستش رو من گذاشت به زور منم با صدای بلند گفتم،،،،،،،،،،

+ نوشته شده در Fri 22 May 2009ساعت 0:44 AM توسط سیاوش |



+ نوشته شده در Wed 20 May 2009ساعت 11:31 AM توسط سیاوش |